Create your flash banner online in 5 step هزاران مطلب - زندگینامه آیت الله برقعی - سیدابوالفضل

پیرامون موضوعات سیاسی - اجتماعی و ...

زندگینامه آیت الله برقعی - سیدابوالفضل

نویسنده :حسین رحمتی
تاریخ:شنبه 18 دی 1395-03:54 ب.ظ

آیت الله علامه برقعی قمی در خاطرات خود می نویسد : در خاطرم هست که روزی به قصد عیادت

 از بیماری در صف اتوبوس منتظر بودم که ناگهان یک ماشین شخصی جلوی من توقف کرد

و سرنشین آن مرا به اسم صدا زد


گفت : آقای برقعی بفرمایید بالا ، نگاه کردم دیدم واعظ معروف آقای فلسفی است سوار شدم پس از سلام

 و احوالپرسی ، ایشان گفت : آقای برقعی کجایید؟ چه می کنید؟ خبری از شما نیست؟

   گفتم : جناب فلسفی به سبب عقایدم تقریبا خانه نشین شده ام و اگر می دانستید که عقایدم چیست ، 

شاید مرا سوار نمی کردید. گفت : مگر شما چه می گویید؟

 گفتم : من می گویم روضه خوانی حرام است ، کمک به روضه خوانی حرام است ، گفت : چرا؟

گفتم : چون روضه خوان ها آنچه را که می گویند ، اکثرا ضد قرآن است و در واقع با پیامبر 

و ائمه دشمنی می کنند. 

آقای فلسفی گفت : حتی من؟! و پرسید : آیا منبر هم حرام است؟

 گفتم : آری منبر تو هم حرام است  گفت : چرا؟

برای تفهیم مطلب به او گفتم : آقای فلسفی یادتان هست در دهه عاشورا در بازار به منبر رفته بودی؟ 

گفت : آری  گفتم : من یکی از همان روزها که از بازار رد می شدم صدای شما را

شناختم و ایستادم که سخنان شما را بشنوم ، و شنیدم که می گفتی امام در شکم مادرش همه چیز را می داند ، 

گفت : بله این موضوع در روایات ما ذکر شده

 مقصود فلسفی روایاتی بود که دلالت دارد بر علم امام قبل از تولد ، از جمله روایاتی که می گویند ،

( امام در شکم مادر از طریق ستونهای نور که در مقابل اوست همه چیز را می بیند )

گفتم : ولی این مطلب اولا ضد قرآن است که می فرماید

 

وَاللَّـهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَیْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَهَ ? لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ. سوره شریفه نحل : آیه ۷۸

خدا شما را در حالیکه هیچ چیز نمی دانستید ، از شکم مادرانتان بیرون آورد و به شما گوش و چشم و دل داد باشد که سپاسگزاری کنید

 ثانیا ، شما در آخر همان منبر گریز به صحرای کربلا زدی و گفتی : 

هنگامی که امام حسین (ع) به طرف کوفه می آمد « حر » جلوی او را گرفت و مانع شد که امام به کوفه برسد

امام ناگزیر راه دیگری را در پیش گرفت و « حر » نیز آنها را دنبال می کرد تا اینکه به جایی رسیدند 

که اسب امام (ع) قدم از قدم برنداشت و هرچه امام رکاب زد و کوشید و نهیب زد و هی کرد

مرکبش حرکت نکرد ، امام ماند متحیر که را اسب حرکتی نمی کند ، در آنجا عربی را یافت ، 

امام او را صدا زد و از او پرسید : نام این سرزمین چیست؟

عرب جواب داد : غاضریه ( قاذریه) ، امام سین (ع) سئوال کرد : دیگر چه اسمی دارد؟ 

عرب گفت : شاطی الفرات ، امام پرسید : دیگر چه اسمی دارد؟

 گفت : نینوا ، امام پرسید دیگر چه اسمی دارد؟ گفت : کربلا  امام حسین (ع) فرمود : هان ، من

 از جدم شنیده بودم که می فرمود خوابگاه شما کربلا است

سپس به فلسفی گفتم : آقای فلسفی این امامی که شما در ابتدای منبر می گفتی در شکم مادر 

همه چیز را می داند و قرآن می خواند

 (چطور ، به اینجا که رسید اول اسبش فهمید و آن سرزمین را شناخت و بعد امام (ع ، 

و تازه پس از پرسیدن از یک عرب بیابانی محل را شناخت؟

 جناب فلسفی این چه امامی است که شما ساخته اید؟  که نعوذ بالله اسبش پیش از او مطلع می شود؟

آیا این است حب ائمه؟  آیا این است معارف اسلام؟  چرا در مورد روایات بیشتر دقت و تامل نمی کنی

مدیریت وبلاگ(پیراسته فر):مطالب فوق را یکی ازعلمای گیلان دروبلاگش آورده است

یکی از عزیزان در یکی از گروه های مجازی متن زیر رو همراه با سوال برای بنده داده که پاسخ دهم که بحمدالله پاسخش را ذیلا  دادم.

پاسخ این عالم بزرگ  غیب مختص خداست اما معصومین واولیاء هم به اذن الله مطلع می شوند …

گاهی در برخی از امور جزییه که ربطی به مقام رسالت ایمه ع ندارد ممکن است امام معصوم اگاهی نداشته باشد  مثلا در حادثه لَیلهُ المَبیت که علی ع جای پیامبر ص خوابیده از حوادث جزئیّه و شخصیه ای است که علی ع علم نداشت که در آن شب کشته نخواهد شد واگر علم داشت که شهید نمی شود نشانه کمال نبود. …

البته ماجرای سلیمان پیامبروهدهدرا میشودمثال زد

سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی

***

واما درمورداعتقادات آقای برقعی

جواب: سید ابوالفضل برقعی یکی از افرادی است که عقایدی را بیان داشت که بر خلاف مذهب تشیع بود. وقوع چنین امری سبب گردید که مخالفین شیعه از آن بهره برداری فراوانی نموده و در تبلیغهای خویش بیان دارند که وی آیت الله العظمایی بوده که سنی شده است.

ما در جواب این سؤال، نوشتار آقای «سید محمد تقی حسینی ورجانی»؛[۱]   که رابطه ی نزدیک با وی داشته را بیان می داریم:

«…من در سال‌هایی که با این آقایان زندگی کردم می‌دیدم که آقایان ابوالفضل برقعی و حیدرعلی قلمداران در نماز دست باز نماز می خوانند و در وضو سر و پاها را مسح می‌کنند، در صورتی که آقای مصطفی طباطبایی پایش را به جای مسح می شست و مهر نمی گذاشت بلکه حصیری زیرپایش پهن می کرد و برخی مواقع روی فرش سجده می کرد وی در نماز واجب دست باز نماز می خواند و البته شنیده شده در نماز مستحبی دست بسته هم نماز خوانده است.

آقای برقعی در اعتقادات فردی مذبذب بود. ایشان در ابتداء به ۵ اصل؛ توحید و نبوت و امامت و عدل و معاد اعتقاد داشت سپس به سه اصل و در اواخر عمر به دو اصل توحید و معاد فقط، به عنوان اصول دین معتقد گردید.

وی در یک زمان دو کتاب با دو فکر مختلف و متضاد را با هم و همزمان ترجمه کرد:

الف: کتاب خلاصه منهاج السنه نوشته ابن تیمیه موسس فکر سلفی و به اصطلاح امروزی وهابی؛

ب: کتاب الفقه علی مذاهب الخمسه اثر محمد جواد مغنیه؛

آقای برقعی در مقطعی از زندگانیش منصوص بودن امام از جانب خداوند را که شرط تشیع است منکر شد، اما در اواخر عمر متنبه گردید. دراواخر عمر ایشان یک روز به منزلش رفتم و ایشان واقعه جنگ جمل را از کتاب تاریخ کامل ابن اثیر مطالعه می کرد و بر مظلومیت حضرت امیر علیه السلام به شدت می گریست.

از شعار های آقایان برقعی و قلمداران و طباطبائی این است که ما نه سنی هستیم و نه شیعه، اما در عمل آقایان برقعی و قلمداران از فقه شیعه تبعیت می کردند ولی آقای مصطفی طباطبائی از فقه اهل سنت استفاده می کند.

به هر حال به نظر من، کلا از نظر اعتقادی، آنها به سلفی ها نزدیک تر هستند تا شیعه.

در مورد وصیت نامه آقای ابوالفضل برقعی باید بگویم که در اواخر عمر ایشان من برای دیدن وی به کن رفته بودم که آقای مصطفی طباطبائی هم در آنجا حاضر بود. ۳ یا ۴ روز بعد از این دیدار آقای برقعی فوت کرد، در آن روز حالش مساعد نبود. وصیت نامه ای نوشته بود که شروع کرد آنرا برای ما بخواند، حاضرین دیگردر آن مجلس آقای سعادتمندی و آقای رضازادگان بودند. در متن وصیتنامه در شرح اعتقاداتش این چنین نوشته بود:

"با ایمان و اقرار به یگانگی خداوند تبارک و تعالی و ایمان به انبیای الهی و ائمه علیه السلام"

وقتی این جمله را بیان کرد آقای طباطبائی رنگش سرخ و بسیار نارحت شد و گفت دیگر نخوان، ایشان وقتی دید آقای طباطبائی اینگونه ناراحت شد و چون با طباطبایی رو دربایستی داشت گفت من این را از روی تقیه نوشته ام و از خواندن بقیه وصیتنامه خودداری کرد.

اما اینجانب بقیه وصیتنامه را به صورت خصوصی مطالعه نمودم که نوشته بود:

زمانیکه من فوت شدم در منزل مرا غسل دهید بر من نماز بخوانید و در کنار امامزاده یا هر کجای دیگر کن که مخالفتی نشد دفن نمائید و اگر مردم کن مخالفت کردند هر کجا که صلاح می دانید دفن کنید.

من به برقعی گفتم ما که تقیه نداریم، تازه! من و شما اگر قسم هم بخوریم که برگشته ایم کسی باور نمی کند، از طرفی وصیتنامه ای که انسان به هنگام مرگ می نویسد چه جایی برای تقیه دارد؟!

بنابراین به نظر می رسد برقعی در آن لحظات اعتقاد قرصی نسبت به عقاید به اصطلاح قرآنی اش نداشت. به هر حال وی بر خلاف ادعاهای قبلی اش وصیت کردوی را در حیات امام زاده شعیب واقع در کن دفن کنند.

بعد از مرگ، حسین پسر بزرگ آقای برقعی نزد آیت الله حاج علی اصغر تهرانی از علمای بزرگ کن رفت و وصیت نامه پدرش را به ایشان داد وی با خواندن اعتقادات برقعی اظهار همدردی کرد و گفت ما در خدمت شما هستیم و هر کاری از دست ما بر می آید در خدمتیم اگر برای مراسم شستشو و غسل و کفن کسی را ندارید ما حاضریم و هر جای کن بخواهید می توانید ایشان را دفن کنید.

به هر حال کار غسل و کفن تمام شد عده زیادی از اهالی کن به همراه چند نفر از روحانیون کن برای حرکت جنازه آمدند و دوستان آقای برقعی اکثرا حضور داشتند من جمله آقای طباطبائی، دانشور، عطائی، بنده و… جنازه را به امام زاده شعیب بردیم و در حیاط آنجا دفن کردیم.

در زمان دفن آقای مصطفی طباطبائی نگذاشت تلقین خوانده شود و به جای آن سخنرانی کرد.

پس از دفن برگشتیم و مراسم ختم و … انجام شد

آقای برقعی قبل از مرگ و وصیتش، خود را نه شیعه می دانست و نه سنی, بلکه می گفت که من قرآنی هستم هر چند که افکار و عقایدش در اکثر موارد مثل وهابیان بود. ایشان در وضو اکثرا مسح می کرد و بعضی وقتها مانند وهابیان سرو پا را می شست. نماز را در پنج وقت می خواند اما به شیوه شیعیان می خواند و روی سنگ سجده می کرد.

ایشان سه خلیفه قبل از امام علی علیه السلام را قبول داشت اما معتقد بود که امیرالمومنین علیه السلام از آنها برتر است.[۲]

پاورقی

[۱] . وی در ابتدا هم رای و نظر با افرادی همچون آقای برقعی بود؛ اما بعدها به انحراف این روش پی برد و خود یکی از ناقدین این تفکر گردید. ر.ک: http://h-varjani.blogfa.com/cat-3.aspx.

[۲]  .http://h-varjani.blogfa.com/post-386.as  منبع:موسسه آموزشی پژوهشی مذاهب اسلامی   

پاسخ عالم دیگر درباره مذهب "علامه برقعی"

پرسش:  لطفا درباره آیت الله برقعه ای که از تشیع به تسنن روی آوردند به طور کامل و مفصل توضیح دهید.:

سید ابوالفضل برقعی که افراطیّون اهل سنّت برای سوء استفاده از نام او ، وی را آیه الله العظمی و یا علامه می نامند ، از نویسندگان و روحانیون معاصر است (۱۳۶۷ـ ۱۲۹۰ ه ش) که فراز و نشیب بسیاری را در زندگی علمی و اعتقادی خود طی نموده است ولی هیچگاه به درجه مرجعیّت نرسید. وی در جوانی تندترین کتبها را در دفاع از عقاید شیعه و در رد آراء کسروی می نوشت ؛ ولی در اواخر عمر نوعی گرایش وهّابی گری پیدا کرد و کتب و متعددی در نقد مذهب تشیّع به رشته ی تحریر در آورد ؛ امَّا هیچگاه اعلام سنّی بودن نکرد ؛ بلکه می گفت: من اسلام بدون مذهب را قبول دارم. 

اطّلاعات او از اسلام ، بسیار سطحی است و از نظر متکلّمین شیعه که در اصول دین بحث می کنند ، وی به هیچ وجه متکلّم نبوده ؛ بلکه مثل بسیاری از افراد عادی شیعه و عموم طلّاب آن زمان ، صرفا مقداری اطلاعات در مورد کلام شیعه داشته. متأسفانه این دردی است که حوزه های علمیّه در قرون اخیر مبتلا به آن شده و علم کلام و فلسفه در آن جدّی گرفته نشده است. البته در عصر کنونی این بیماری در حال علاج می باشد ؛ لکن هنوز آثار آن دوره ی رکود باقی است. امثال برقعی نیز از تلفات همین دوری حوزه از علم کلام و فلسفه ی عقلی شیعه می باشد. 

سید ابوالفضل برقعی در نقد اندیشه‌های شیعه کتابی به نام امامت نوشته که افراطیون اهل تسنن برای دفاع از عقاید خود این کتاب را تکثیر و بین دانشجویان شیعه توزیع می‌کنند ؛ که اندیشه‌های وهابیّت در آن موج می زند. وی ظاهراً سفرهایی به عربستان نیز داشته و چند سالی در آنجا بوده و نهایتاً مروج افکار وهابیت شده‌ است ؛ اگر چه علناً هیچگاه اعلام تسنن نکرد. کتابهایی هم که او نوشته نشان می دهند که وی از علم کلام و فلسفه ، که در اصول دین بحث می کنند ، بویی نبرده است. و از این جهت به وهّابیون ضد عقل شباهت فراوانی دارد. 

یکی از شاگردان وی سید مهدی هاشمی است که به اقتضای همان افکار سطحی وهّابی گری و طالبانی ، آیت الله شمس آبادی را در سال ۱۳۵۵ ترور نمود. سید مهدی هاشمی از باند و تشکیلات منتظری بود و با عناصر خارجی نیز ارتباط مستمر داشت و با استفاده از منتظری ، قصد براندازی نظام جمهوری اسلامی را داشت که توطئه ی وی خنثی گشت. 

ذیلاً مصاحبه ای از وهّابی شناس معروف ، استاد حسینی قزوینی هم تقدیم حضور می شود که از شبکه ی ماهواره ای سلام پخش شده است. این مطلب از سایت www.valiasr-aj.com
 نقل می شود که زیر نظر خود استاد حسینی قزوینی فعّالیّت می کند. 

« مجری: یکی از شگردهای اینها (وهابیون) این است که می‌گویند: یک‌سری از علمای شیعه، میل پیدا کرده‌اند به افکار وهابیت و حتی در سایت‌های اینترنتی که وجود دارد، این مسائل را پخش می‌کنند و شیوع می‌دهند. حتی بعضی از این سایت‌ها، کلیپ‌هایی از صحبت‌های شما را گرفته بودند و در آنجا گفته بودند که جناب‌عالی فرموده بودید که در عمره سال قبل، یک سری از روحانیونی که أخیرا به عمره رفته بودند، تمایل به وهابیت پیدا کرده‌اند. حتی اسم یک شخصی را به نام آیت الله برقعی بردند که وهابی شده است. خیلی مختصر و مفید در این زمینه توضیح بدهید.

استاد حسینی قزوینی: 

در شب گذشته، حدود سه ساعت برنامه زنده داشتم که حدود ۳۰۰ نفر از اهل سنت و وهابیت بودند و همین مسئله را سوال کردند و پاسخ دادم. یک سال قبل در سایت‌های فارسی گفتند که آقای قزوینی اعتراف کرده که برخی از طلبه‌ها، وهابی شده‌اند و اخیرا هم در سایت‌های عربی و ماهواره‌ها اعلام می‌کنند.

این را بنده اعلام می‌کنم که افتراء و بهتان و دروغ است. بنده در جلسه‌ای که در جمع اساتید حوزه‌های علمیه یکی از شهرهای خراسان داشتم، در آنجا از قول یکی از طلبه‌ها به نام ربّانی نقل کردم که ایشان همچنین چیزی را گفته است و در آنجا تکذیب کردم و گفتم که وهابیت، حرف برای زدن ندارند. حتی من یک ساعت با مفتی اعظم آنها حرف زدم و من قسم خوردم که به خداوندی خدا و به روح پاک امام هشتم! در این یک ساعت، ایشان، یک کلمه حرف حسابی نداشت. اینها حرفی ندارند که طلبه‌های ما تحت تأثیر قرار بگیرند. طلبه ما به آنجا می‌رود و چند شبهه از آنها می‌شنود و می‌آید نزد من و آن شبهات را مطرح می‌کند. چون ما، خیلی در باغ نیستیم، فکر می‌کنیم که این طلبه که شبهات وهابیت را مطرح می‌کند، حتما وهابی شده است. این آقایان وهابی‌ها، این جمله مرا که گفتم ایشان نقل کرده که چند تا از طلبه‌ها تحت تأثیر قرار گرفته‌اند را گرفتند و دنباله عرض مرا حذف کردند.

آقایان می‌توانند در اینترنت در سایت «یوتوب» وارد شوند و در قسمت جستجو بنویسند «اعترافات قزوینی» و در اولین یا دومین سطر، به نام مستبصر کلیک کنند. در آنجا، ۱۲ کلیپ از بنده گذاشته شده و از همان سخنرانی‌ها، این آقایان آمدند به طور خائنانه، یک دقیقه از حرف مرا گرفتند و اول و آخرش را حذف کردند. من از عزیزان تقاضا دارم آن کلیپ‌هایی که در موبایل، قابل اجراء است را دانلود کنند و در برابر این هجمه آقایان، منتشر کنند.

درباره قضیه برقعی هم اجازه بدهید که در جلسات آینده صحبت کنیم. در یکی از ماهواره‌ها هم هر شب، یکی دو ساعت از ایشان برنامه‌هایی را پخش می‌کنند. من، هفت هشت مورد درباره آقای برقعی بعدا عرض خواهم کرد. آقای سید ابوالفضل برقعی حدود ۴۰ کتاب در دفاع از شیعه نوشته است. آقایان کتاب عقل و دین آقای برقعی، جلد ۲ را بخوانند که در آنجا، مفصل از عقائد شیعه و امامت ائمه (علیهم السلام) دفاع کرده است. ایشان تحت تأثیر برخی از قضایا قرار گرفت و کتاب‌هایی هم بر ضد شیعه نوشت.

من از همین‌جا پیام می‌دهم به آن کسی که هر شب، یاوه‌سرائی می‌کند و نسبت به مقدسات شیعه، فحش و ناسزا می‌دهد، از این آقا بخواهید و ببینید که همین آقای برقعی، که شما می‌فرمایید وهابی شده، وصیت‌نامه‌ای که نوشته، آیا در وصیت‌نامه‌‌اش به امامت ائمه (علیهم السلام) اعتراف کرد یا نه؟ از این آقا سوال کنید که قبر آقای برقعی کجاست و کجا دفنش کردند؟ آقای برقعی در منزل پسرش بود و وصیت کرد به پسرش که مرا حتی المقدور در حرم امامزاده شعیب روستای کن – در اطراف تهران – دفن کنید و اگر مانع شدند، هر کجا که خواستید، دفن کنید. وقتی وصیت‌نامه را به روحانی محل – حضرت آیت الله حاج شیخ علی اکبر تهرانی – بردند، ایشان تحت تأثیر قرار گرفت و اعلام کرد که هم خودمان در تشییع جنازه آقای برقعی شرکت می‌کنیم و هم در امامزاده، دفنش می‌کنیم.

از یکی از مسئولین محترم شبکه سلام تقاضا کردم بروید در این روستا از مردم و کسانی که با آقای برقعی زندگی کردند، مخصوصا از آخر عمر ایشان، فیلم تهیه کنند و پخش شود. حتی مردم کن، در تشییع جنازه ایشان مفصل شرکت کردند. حتی به خاطر این‌که ایشان از عقیده ضد شیعی خود برگشت، گوسفند کشتند. لذا، این آقایان این اشتباه را نکنند و ایشان ۸۰ جلد کتاب نوشته که ۴۰ جلد آن در دفاع از شیعه و ۴۰ جلد آن را بر ضد شیعه نوشته است. چطور شد که شما کتاب‌های ضد شیعه ایشان را عَلَم می‌کنید، ولی کتاب‌هایی که در دفاع از شیعه است را عَلَم نمی‌کنید؟

آقایان مسئولین محترم شبکه سلام! بر شما واجب و فرض است که از وصیت‌نامه ایشان و دفن ایشان در حرم امامزاده شعیب (علیه السلام) بروید فیلم‌برداری کنید. امروز در ماهواره‌ها و سایت‌ها، این همه آقای برقعی و آیت الله آیت الله می‌کنند که ایشان وهابی شده، ایشان در همان زمان که علیه شیعه حرف می‌زد، می‌گفت من نه سنی هستم و نه شیعه. من اسلام بدون مذهب را قبول دارم. اینها را هم برای مردم بیان کنید.» 

ــ سخن آخر

همواره در طول تاریخ بوده اند شیعیانی که سنّی شده اند و سنّی های که شیعه گشته اند. کما اینکه کفّار یا اهل کتابی ، مسلمان و مسلمانانی کافر یا اهل کتاب شده اند. لذا آمد و رفت این گونه افراد ، دلیلی بر حقّانیّت یا بطلان یک دین یا مذهب نمی شود. به قول امیر المومنین (ع): « إِنَّ دِینَ اللَّهِ لَا یُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآیَهِ الْحَقِّ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه ـــــ همانا دین خدا با شخصیّتها شناخته نمی شود ، با بلکه نشانه های حقّ شناخته می شود. پس حقّ را بشناس ، آنگاه اهل حقّ را هم می شناسی» (وسائل‏الشیعه ، ج۲۷ ، ص۱۳۵)

عمده اختلاف شیعه و سنّی بر سر مساله ی خلافت رسول خداست ؛ که در این باب برای ادّعای حقّانیّت خود دلائلی دارد ، اهل سنّت نیز بر حقّانیّت خود دلائلی اقامه می کند. حال باید دلیل هر دو را دید و عاقلانه و نه متعصّبانه قضاوت نمود. این که برقعی سنّی شد یا تیجانی شیعه شد ، نه حقّانیّت اهل سنّت را ثابت می کند نه حقّانیّت شیعه را ؛ کما اینکه کافر شدن یک مسلمان ، اسلام را زیر سوال نمی برد/حجت الاسلام محمد علی لیالی
.

"ازماجرای اختلاف آیت الله بروجردی با فدائیان اسلام"نواب صفوی"-+اختلاف کاشانی ومصدق-بروایت شاهدماجرا

متولد۱۲۸۷/وفات۱۳۷۰

معلوم شد دولت لبنان با دولت ایران در اذیت و آزار مسلمین شرکت دارد. من"برقعی" در مدرسه فیضیه قم 

دربین طلاب روی سنگی نزدیک حوض وسط مدرسه ایستاده و سخنرانی کردم 

بالأخره خود را مهیا کردم و به شهربانی رفتم، تا وارد شهربانی شدم دیدم دو ماشین نظامی از تهران آمده و منتظر است و همان هنگام ورود مرا دستگیر کردند و در یک ماشین کوچک نشانده و به طرف تهران حرکت کردند. اتفاقا آقای واحدی را که جوانی ۱۹ ساله و از فداییان اسلام بود من در آن وقت حدود چهل سال داشتم، و واحدی هم تقریبا همسن فرزند من بود که هر کس او را می دید حدس می زد که فرزند من است.

نمازجماعت درزندان

پس از آن مغرب نزدیک بود و ما را بردند در کنار شهربانی در محلی بازداشت کردند، نزدیک مغرب، آقای واحدی اذان گفت، ما نماز جماعت برپا کردیم، عده ای از کسبه و تجار که مریدان کاشانی بودند، در آنجا محبوس بودند، آمدند به جماعت ما. پس از نماز شروع کردم به بیان حقایق دینی. در اتاق متصل به اتاق ما عده ای از توده ای ها و کمونیست ها محبوس بودند، پیغام دادند که ما می خواهیم فلانی را ببینیم. گفتم اشکالی ندارد تشریف بیاورند. عده ای غیر روحانی که با من بازداشت بودند، گفتند ممکن است ما را به کمونیست بودن متهم کنند. من گفتم چه اتهامی، نترسید بگذارید بیایند. به هر حال آمدند و اظهار خوشوقتی کردند که یک نفر روحانی شجاع هم پیدا می شود که با دیکتاتوری مخالف باشد. ما با ایشان گرم گرفتیم، آنها سؤالات و اشکالاتی به قوانین اسلام داشتند که به آنها جواب گفتم.

چند روزی در آنجا توقیف بودیم تا اینکه سرهنگی از طرف شاه آمد که شما در قم چه می خواسته اید بگویید؟ مقصود خودتان را مرقوم نمایید، من تعجب کردم از مملکت هرج و مرجی که دولت ندانسته ما چه می گوییم، ما را تبعید کرده و زندانی نموده اند. در جواب گفتم مقصد ما هر چه بود راجع به شاه و وزیر نبوده. گفتند هر چه بوده بنویسید. اطرافیان ما نیز اصرار کردند که چیزی بنویسید. کاغذی گرفتم و نوشتم: «بسم الله الرحمن الرحیم، سلاطین قبل اگر از خطری نجات پیدا می کردند زندانیان را رها می کردند، سخن ما این است که می گویند در دانشگاه خواسته اند به شاه تیری بزنند نخورده و از خطر گلوله رها شده و نجات یافته و در عوض عده ای از مجتهدان و صالحین را که آقای کاشانی و دوستانش باشند از آنجمله این حقیر را گرفته اند و به این بهانه تبعید و بازداشت کرده اند، این کار چه معنی دارد والسلام.»

شاه دستورآزادی برقعی+همراهان راداد

سرهنگ و اطرافیان چون نوشته ی مرا دیدند گفتند خوب نوشته اید، نامه را بردند و فردای آن روز آمدند که شاه دستور داده "ملای قمی"برقعی" و همراهانش آزادند"

همه خودراهمراهان جازدند!

کسانی که با ما از قم آمده بودند، یعنی آقای واحدی و فردی موسوم به حاجی حسن و همچنین دوستان و مریدان کاشانی که در زندان بودند، همه گفتند ما از همراهان آقای برقعی هستیم، ماشینی آوردند و گفتند شما را کجا ببریم؟

مأموران گفتند:آقای امام جمعه ی تهران و آقای بهبهانی شما را دعوت کرده اند؟

بنده گفتم منزل ایشان نخواهیم رفت، بلکه در میان میدان توپخانه ما را پیاده کنند هرجا خواستیم می رویم؛ زیرا من با آخوندهای درباری سخت مخالف بودم و امام جمعه و بهبهانی هر دو درباری بودند.

چون ما را در توپخانه پیاده کردند، با همراهان خداحافظی کردم و رفتم منزل آقای کاشانی، کاشانی مجتهدی بود شجاع و بیدار. اگر چه خودش در لبنان تبعید بود، ولی خانواده اش در تهران بودند. چون من وارد شدم بسیار خوشحال شدند.

 و مرحوم مصدق را جز معدودی نمی شناختند. ولی چون کاشانی سعی داشت یک مجلس شورای ملی و وکلای خیرخواه ملت سرکار بیایند، لذا فتوا می داد که بر جوانان واجب است در انتخابات دخالت کنند، و لذا در همان زندان لبنان به اینجانب نامه ای نوشت که آقای برقعی مانند آخوندهای دیگر مسجد را دکان قرار نده و بپرداز به بیداری مردم و به سخن مردم که می گویند آخوند خوب کسی است که کاری به اوضاع ملت نداشته باشد وکناره گیر باشد، گوش مده و کاری کنید که مردم مصدق را انتخاب کنند، تا آن وقت ملت نمی دانستند مصدق کیست، و چه کاره است، کاشانی به تمام دوستانش توصیه می کرد که وکلایی صحیح العمل از آنجمله مصدق را انتخاب کنید، پس به واسطه ی سفارشات و سخنرانی های کاشانی و پیروانش مردم نام مصدق را شنیدند و تا اندازه ای شناختند.

 در مواقع انتخابات مریدان کاشانی از اول شب تا صبح در پای صندوقها می خوابیدند که مبادا صندوق عوض شود و کاشانی و مصدق وکیل نشوند،

مردم را تحریک می کردیم به رأی دادن به آقای کاشانی و مصدق و چند نفری که با این دو نفر همراه بودند، تا اینکه به واسطه فعالیت مریدان کاشانی این دو نفر رأی آوردند و وکیل تهران شدند،

دولت ناچار شد کاشانی را آزاد کند و از لبنان به ایران آورد.

چون ملت خبر شد که کاشانی با هواپیما وارد تهران می شود، لذا همان روز ورود ایشان از فرودگاه مهرآباد تا درب منزل ایشان مملو از جمعیت بود. ما آن روز در تهران فعالیت می کردیم، تا استقبال خوبی از ایشان به عمل آید.

رئیس دفترآیت الله بروجردی "شیخ علی لر"عامل اختلاف  بود

فدایئان اسلام بدستوررئیس دفترآیت الله بروجردی"چوب"خوردند

پس از آنکه مراسم استقبال انجام شد به قم برگشتم، وارد منزل که شدم دیدم عده ای از طلاب و فداییان اسلام زخمی و دردمند آمده اند به منزل ما. گفتم چه شده؟

گفتند دیروز عصر عده ای از ما طلاب فدایی در نماز جماعت مغرب در مدرسه ی فیضیه شرکت کرده بودیم، بدون خبر و ناگهانی عده ای چماق بدست به دستور آیت الله بروجردی و به رهبری شیخ علی لر که یکی از طلاب لرستان است ریختند میان صفوف جماعت و طلاب فدایی را مورد حمله و کتک قرار دادند

و آقای بروجردی دستور داده شهریه طلاب فداییان را قطع کنند و حجره هایی که در مدرسه داشتند تخلیه کنند.

نویسنده"برقعی" خیلی تعجب کردم؛ زیرا فداییان اسلام عده ای از طلاب متدین بودند که با منکرات و فساد دربار مبارزه می کردند، و سزاوار بود که آقای بروجردی با ایشان همراهی کند نه آنکه وسط نماز ایشان را مضروب و مطرود کنند و ایشان چیزی نگوید. طلاب گفتند خوب شد نبودید وگر نه کتکی هم شما نوش جان می کردید!

من گفتم حال چه باید کرد؟

گفتند شما با آیت الله کاشانی رفیق هستید راه چاره این است که بروید او را ملاقات کنید، من فوری برگشتم تهران، در حالی که منزل آقای کاشانی شلوغ بود و دسته دسته مردم به زیارت او می آمدند، آمدم مطلب را به ایشان گفتم، ایشان گفتند من که در این حال نمی توانم قم بروم، با این سید لُر (یعنی آقای بروجردی) صحبت کنم، اما آقای فلسفی را می فرستم، از اینرو به آقای فلسفی امر کردند که شما بروید قم و به آقای بروجردی بگویید این فداییان فرزندان و قوت دست شما هستند، شما نباید اینان را بکوبید. بالأخره آقای فلسفی برای مذاکره با آقای بروجردی به قم آمد و ما هم با امیدواری برگشتیم، و به طلاب مژده دادیم. علت آنکه خودم خدمت آقای بروجردی نرفتم و راجع به این موضوع مستقیما با ایشان صحبت نکردم، آن بود که در زمان تبعید آقای کاشانی به لبنان حدود صد تن از مریدان کاشانی به قم آمدند که در منزل آقای بروجردی متحصن شوند و از ایشان بخواهند که با دولت راجع به استخلاص آقای کاشانی صبحت و مذاکره کند، ولی رفتار ایشان به گونه ای بود که باعث شد از ایشان قطع امید کنم. ماجرا از این قرار بود که چون این عده وارد قم شدند، درباریانِ بروجردی، ایشان را به روستای وشنوه بردند و نگذاشتند که با مریدان کاشانی ملاقات کند، و حتی نگذاشتند با نمایندگان ایشان نیز صحبت کند. به محض اینکه پناهندگان به منزل آقای بروجردی وارد شدند، درِ خانه را مأمور دولت گذاشتند که کسی برای پناهندگان نانی و طعامی نیاورد، تا آنان خسته شده و خود متفرق شوند، این بنده دیدم صد نفر در میان خانه بدون غذا مانده اند، لذا رفتم به دکان نانوایی کوچه ی عشقعلی (که در آنوقت از پشت بام نانوایی تا پشت بام آقای بروجردی راه داشت و هنوز خیابان چارمردان احداث نشده بود) به نانوا فهمانیدم که شما همه شب مقداری نان از پشت بام برای پناهندگان ببرید، آنان پولش را می پردازند و اگر ندادند من خودم خواهم داد، نانوا انصافا خدمت کرد و مرتبا برای پناهندگان مخفیانه نان می فرستاد، متحصنین پس از آنکه مدتی ماندند و نتیجه نگرفتند ناچار متفرق شدند، و چون متفرق شدند آقای بروجردی هم برگشت!!

بنده خواستم وقت خلوتی با ایشان"آیت الله بروجردی" ملاقات کنم و مطلب را به ایشان بگویم که کار خوبی نکردید و علت خودداری از ملاقات را بخواهم، ولی دیدم آقا به ثقل سامعه مبتلاست و از طرف دیگر اصحاب آقا مغلطه خواهند کرد، و مانع می شوند، لذا مطلب را برایشان نوشتم و با پست شهری فرستادم، گویا چون امضای من بود اصحابش نگذاشتند که نامه به دست ایشان برسد، دومرتبه نوشتم، باز اصحاب او نگذاشتند که نامه به دست ایشان برسد، در نامه نوشته بودم وقت ملاقات خصوصی بدهید. و اینکه می گویم نامه ها به دست ایشان نمی رسید، بدین جهت است که اگر می رسید مطلع می شدم، مرا همه روزه در بین راه هنگامی که ایشان به حوزه درس خود می رفتم، همدیگر را می دیدیم و احوالپرسی می کردیم، ولی ایشان که همواره در بین راه مرا  می دید، چیزی نگفت و معلوم بود از نامه ام بی خبر است، تا اینکه ناچار شدم نامه ای به نام حسین خان بوشهری نوشتم، و در آن، وقت ملاقات خواستم. نامه ی سوم به ایشان رسید، و لذا در بین راه که مرا دید فرمود نامه ای نوشته اید؟ عرض کردم بلی. فرمود روز چهارشنبه ساعت هشت تشریف بیاورید.

نویسنده همان روز در همان ساعت تعیین شده به منزل ایشان رفتم، دیدم ۱۰ یا ۱۲ نفر از اصحاب ایشان در اتاق خصوصی که ما وقت خواسته بودیم با ایشان نشسته اند، بعد از تعارفات معموله ایشان گفتند شما فرمایشتان را بفرمایید. عرض کردم غیر از شما اگر کسی دیگری باشد من عرضی ندارم. فرمودند ایشان از خودمانند. باز عرض کردم من عرضی ندارم. این بود که به اصحاب خود گفتند بروید اتاق دیگر، آنان برخاستند و با اوقات تلخ به اتاق دیگر رفتند. ولی پشت در اتاق به استراق سمع پرداختند و چنانکه گفتم آقای بروجردی به ثقل سامعه مبتلا بود و من ناچار باید با صدای بلند به ایشان صحبت کنم. دیدم ناچارم با صدای بلند مطالب خود را بگویم، و اگر خودداری کنم شاید ایشان عصبانی شوند و یا مانعی پیش آید. ولذا گفتم توکلت علی الله، و عرض کردم شما باید کاری کنید که نامه های مردم را اصحابتان پیش از شما باز نکنند و بدست شما برسانند،

فرمودند می رسانند. عرض کردم چنین نیست؛ زیرا من دو نامه فرستادم نرسید ولی نامه ی سوم که به نام حسین خان بوشهری ناموجود بوده، رسید، گفتند من هم می خواستم بپرسم چرا به نام حسین خان نوشته اید؟ گفتم علت آن همین است. سپس گفتم هزار سال است شما بنی امیه را لعن می کنید که چرا باوجود اینکه امام حسین (ع) را به کوفه دعوت کردند آب را به روی او بستند، ولی خودتان عده ای از مسلمانان را که برای أمر دینی و احقاق حق یک مجتهد به شما پناه آورده ومهمان شما بودند، واگذاشتید و عوض مهمان نوازی به سفر رفتید و اصحاب شما نان و آب را به روی ایشان بستند تا ناچار متفرق شدند. خوب بود شما دو نفر نماینده ی ایشان را بخواهید اگر مطلب صحیحی داشتند حتی المقدور با آنان همراهی می کردید، و اگر مطلب و خواسته ی ایشان مشروع و یا مقدور شما نبود. به ایشان صریحا اعلام می داشتید، نه اینکه بگذارید و بروید و پاسبان درب خانه خود بگذارید. سخن من به اینجا که رسید اصحاب او با عصبانیت وارد اتاق شدند که آقا کار دارند شما وقت ایشان را تلف کرده اید. من دیدم اگر سخن را ادامه دهم ممکن است مورد ضرب و شتم واقع شوم، لذا خودداری کرده و برخاستم و دیگر از آقای بروجردی مأیوس شدم. و این بار که فداییان را کتک زدند نزد ایشان نرفتم و به طریق دیگری برای احقاق حقشان اقدام کردم.

اطرافیان بروجردی، کاشانی و مصدق

اصحاب آقای بروجردی با هو و جنجال و تبلیغات و غلو، آقای بروجردی را به عرش رسانیدند و کار به جایی رسید که با کمک دستهای پنهان او را یگانه مرجع شیعیان قلمداد کردند، اما چه فایده که برای امت کاری نکرد.

آیت الله کاشانی عامل پیروزی وموفقیت "مصدق"بودولی مصدف نمک نشناسی کرد وسقوط

ولی آیت الله کاشانی چنین نبود و از همراهی و کمک در حق مردم دریغ نداشت و در راه سربلندی ملت همه نوع سختی را متحمل می شد وبا سعی آیت الله کاشانی و پس از وکالت ایشان و طرفداران او، زمزمه ی ملی کردن نفت در مجلس شورا بلند شد و مصدق وکیل گردید و دربار تضعیف شد و کم کم به اندک زمانی مصدق نخست وزیر شد. و چون شاه، مصدق را عزل و احمدقوام را نخست وزیر کرد، آیت الله کاشانی تعطیل عمومی اعلام کرد و سرتاسر ایران تعطیل شد و واقعه ی سی تیر به وجود آمد که مردم برای عزل قوام السلطنه ی خبیث در مقابل دربار قیام کردند و او عده ی بسیاری را در خیابانها کشت. ولی مردم غالب شدند و شاه ناچار شد احمدقوام را عزل کند، پس از او مصدق السلطنه روی کار آمد تا آنکه شاه فرار کرد و به ایتالیا رفت و چند روزی در آنجا ماند و با نمایندگان آمریکا تماس گرفت و بنا شد او را با یک کودتا به ایران برگردانند به شرط اینکه مطیع محض دولت آمریکا و مأمورین سیا باشد و با آنها همکاری نماید

و بدین ترتیب در روز 28 مرداد عده ای از چاقوکشان دربار قیام کردند و با شعار زنده باد شاه آمدند کلانتری ۱۲ را گرفتند، سپس حرکت کردند و مرکز تهران را شلوغ کردند و رفتند به طرف ساختمان نخست وزیری برای دستگیری مصدق، تا اینکه خانه ی او را غارت و خود او را دستگیر کرند.

و در این قضیه می توان گفت خود مصدق نیز مقصر بود، زیرا ایشان که تحت تأثیر تملق و چاپلوسی اطرافیان خود بود، با آیت الله کاشانی که موجب شهرت و وکالت و قدرت و نخست وزیری او شده بود به عداوت پرداخت، و چون مغرور شده بود دست کاشانی را از امور مملکت قطع و او را خانه نشین کرد، و اصحاب و اطرافیان مصدق به اذیت و آزار کاشانی پرداختند و حتی در روزنامه ها او را تمسخر می کردند و می گفتند:   ول کن بابا اسدالله       حضرت آیت الله.

و با کاشانی کاری کردند که دربار شاه نکرده بود، و حتی عده ای از اراذل و اوباش خانه ی کاشانی را سنگ باران کردند و با پرتاب آجری در فضای خانه، آقای حدادزاده را که یکی از اصحاب کاشانی بود کشتند. مصدق مردی نبود که اسلحه به دست گیرد وبجنگد، یعنی، مانند کاشانی مرد مبارزه نبود. ولی کاشانی و فداییان اسلام مردمانی بودند که دست به اسلحه می بردند و خود وارد میدان می شدند. و لذا دشمن سعی می کرد مصدق را تنها بگذارد و مبارزین را از بین ببرد. مصدق به دست خود، فداییان را به زندان افکند و کاشانی را خانه نشین نمود و عده ای مفتخور و حتی درباریان شاه دور او جمع شده بودند که فقط مقام و مأموریت و پست و منصب می خواستند، و چون نخست وزیر بود دنیا و مقام به دست او بود و متملقین او را به عرش رسانیدند، ولی چون روز قیام و اقدام فرا رسید و طرفداران شاه که تعدادی اراذل و بدکار بودند پا به میدان گذاشتند اطرافیان مصدق همه از ترس پنهان شدند،

آقای کاشانی قبلا به مصدق إعلام و إتمام حجت کرد که می خواهند کودتا کنند، مصدق اعتنانکرد

و سرانجام یک سرهنگ با چند نظامی رفتند و به آسانی او را دستگیر کردند، و هر چه مردم بازاری و یا دانشگاهی به او گفتند اجازه دفاع به ما بده و اسلحه به ما بده ما دفاع می کنیم، مصدق گوش نداد و در حقیقت خود او، خود و ملت را دو دستی به دشمن تسلیم کرد، و شاه را برگردانید و نفس از کسی برنیامد. و چون شاه آمد اول کاری که انجام داد فداییان اسلام را دستگیر و إعدام نمود و خیالش راحت شد.

منبع:https://sites.google.com/site/islamicpersiantext/Home/borqeie

 

زندگینامه "خاطرات"سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی(ازدوستان"حواریون"آیت الله کاشانی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Cialis online
چهارشنبه 11 مهر 1397 01:32 ب.ظ

You have made the point.
cialis generic tadalafil buy look here cialis cheap canada only now cialis for sale in us cialis 5 mg dose size of cialis purchase once a day cialis cialis for bph cialis side effects generic cialis at walmart cialis billig
drugstore online shopping
یکشنبه 1 مهر 1397 10:27 ق.ظ

Thanks a lot! An abundance of facts.

canada medications buy northwest pharmacies mail order buy vistagra usa online pharmacies of canada online pharmacies canadian rx world pharmacy canadian rxlist prescriptions from canada without canada viagra northwest pharmacies
http://cialisvv.com/
دوشنبه 12 شهریور 1397 01:33 ب.ظ

Fantastic information. Many thanks.
venta de cialis canada cialis for bph click here take cialis how to purchase cialis on line best generic drugs cialis 200 cialis coupon cialis savings card buy original cialis generic for cialis cialis canada on line
Buy generic cialis
سه شنبه 23 مرداد 1397 12:19 ق.ظ

Kudos. I like this.
viagra vs cialis cialis 20 mg effectiveness cialis vs viagra cialis rezeptfrei sterreich generic cialis pro cialis et insomni cialis 20 mg cost female cialis no prescription we use it cialis online store cialis wir preise
Cialis canada
دوشنبه 7 خرداد 1397 01:50 ب.ظ

Perfectly expressed genuinely. !
cialis 05 click now buy cialis brand no prescription cialis cheap cialis 20 mg cut in half cialis 5 mg canada discount drugs cialis tadalafil cialis efficacit cialis en 24 hora cialis prices
Viagra vs viagra
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 10:20 ب.ظ

Kudos, Lots of write ups.

viagra pfizer buy online viagra tablets buy online buy viagra pfizer viagra professional buy female viagra online viagra professional viagra to buy where to buy viagra safely online how can i get viagra online where can you buy viagra online safely
Buy cialis
شنبه 18 فروردین 1397 11:10 ب.ظ

Thanks, A lot of content.

acheter cialis kamagra enter site very cheap cialis legalidad de comprar cialis cialis para que sirve cuanto cuesta cialis yaho cialis italia gratis cialis usa cost link for you cialis price cialis for daily use the best site cialis tablets
Online cialis
جمعه 3 فروردین 1397 01:44 ق.ظ

With thanks. I enjoy it!
cialis rezeptfrei sterreich cialis online napol brand cialis generic order cialis from india usa cialis online we use it cialis online store overnight cialis tadalafil click here to buy cialis cialis baratos compran uk click here cialis daily uk
How do I stretch my Achilles tendon?
جمعه 17 شهریور 1396 06:09 ب.ظ
Great blog! Do you have any tips for aspiring writers? I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you suggest starting with a free platform like Wordpress or go
for a paid option? There are so many choices out there that
I'm totally confused .. Any recommendations? Many thanks!
tierablumenstock.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 05:05 ب.ظ
Excellent beat ! I would like to apprentice while you amend your website, how could i subscribe for a blog website?
The account aided me a acceptable deal. I had been tiny bit acquainted of
this your broadcast offered bright clear concept
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر