تبلیغات
Create your flash banner online in 5 step هزاران مطلب - چکیده گفتگوی حجت‌الاسلام رحمانی با تسنیم قسمت اول

پیرامون موضوعات سیاسی - اجتماعی و ...

چکیده گفتگوی حجت‌الاسلام رحمانی با تسنیم قسمت اول

نویسنده :حسین رحمتی
تاریخ:دوشنبه 14 خرداد 1397-11:09 ق.ظ

تسنیم: با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید، حضرت‌عالی از شاگردان و همراهان امام خمینی(ره) در نجف و سپس در ایران بودید. بفرمایید مبدأ آشنایی شما با امام خمینی(ره) از چه‌تاریخی بود و ورود شما به نهضت اسلامی از چه‌زمانی شکل گرفت؟

حجت‌الاسلام والمسلمین رحمانی: بسم الله الرحمن الرحیم، قبل از اینکه ورود خودم را به نهضت اسلامی بیان کنم لازم می‌دانم فضایی را که امام خمینی(ره) به‌وجود آوردند و باعث شد توجه همه به انقلاب جلب شود بیان کنم. تقریباً در اواخر سال 1341 یعنی در دی ماه اتفاق مخفیانه‌ای در هیئت دولت افتاد. آنهایی که در جریان اتفاقات دولت نبودند، متوجه نشدند اما از جمله کسانی که خودش و اطرافیانش بیدار بودند، امام خمینی(ره) بود.

** شاه زمان آیت‌الله بروجردی نمی‌توانست هرکاری دوست دارد انجام دهد

آن چیزی که حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه را به مردم ایران و جهان اسلام به‌عنوان یک مرجع رشید، شجاع، زمان‌شناس، فقیهی عدالت‌خواه و احیاگر شریعت ناب محمدی(ص) معرفی کرد و کم‌کم میان همه مجامع ملی، مذهبی، سیاسی و اقشار مختلف از جمله روحانیت، مردم متدین، احزاب و گروه‌های دانشگاهی، غیردانشگاهی و عموم طبقات، امام را ممتاز کرد این بود که ایشان آگاه و بیدار نسبت به مسائل اطرافش بود. زمانی که آیت‌الله بروجردی زنده بودند شاه نمی‌توانست هرکاری که دوست دارد انجام بدهد و به همین دلیل نسبت به آینده خود نگران بود و نمی‌توانست خواسته‌های خود را اجرا کند چون قدرت مرجعیت را می‌دانستند و می‌دانست که این قدرت از کجا ناشی شده است.

آن چیزی که دولت بعد از فوت آیت‌الله بروجردی(ره) مخفیانه انجام داد و بعد از کناره‌گیری امینی شاه به اجرای طرح کندی همت گماشت و در هیئت دولت اسدالله علم برای اجرا به‌وجود آمد و تصویب کرد، لایحه‌ای به‌نام انجمن‌های ایالتی و ولایتی بود. این لایحه دو مسئله داشت که افراد آگاه نسبت به آن واکنش نشان دادند، که مورد اول حذف سوگند به قرآن مجید در قانون اساسی مشروطه که زحمت‌های زیادی برای آن کشیده بودند که شرط سوگند ــ از شاه گرفته تا بقیه افراد ــ سوگند به قرآن کریم بود اما این لایحه به‌دنبال به‌نتیجه رساندن اهداف آمریکا بود لذا سوگند به قرآن را حذف کردند.

** شاه برای انجمن‌های ایالتی و ولایتی خواب‌ها دیده بود

مسئله دوم هم این بود که در این لایحه برای تشکیل انجمن‌های ایالتی و ولایتی قهراً باید رفراندوم برگزار می‌شد و نمایندگان دو مجلس یعنی سنا و شورای ملی مشخص می‌شدند که برای این‌ موضوع خوابها دیده بودند چون علاوه بر حذف سوگند به قرآن کریم، سوگند به کتابهای مقدس ــ نه کتاب‌های مقدس آسمانی ــ را جایگزین کنند. بودایی‌ها کتاب مقدس دارند، بهائیت هم که از شیعه جدا شده است توسط محمد علی باب و حسینعلی بهاء مذهب جدیدی را درست کردند و کتابی به‌نام‌های اقدس و ایقان دارند که مخفی هم می‌باشد و به کسی نشان داده نمی‌شود. همچنین کتاب قادیانه در هند که این فرقه همانند سایر فرق جعلی دست‌ساز استعمارگران است. همین فرقه به‌وسیله سیاست انگلستان در هند به‌وجود آورده شد، اول هم به‌عنوان دفاع از اسلام بود. کتابهایی به‌نام "براهین احمدیه" دارند و در دنیا پیروانی دارند و شبکه ماهواره‌ای مثل بهائی‌ها دارند و جامعه احمدیه درست کرده‌اند.

غلام احمد قادیانی، شریعتی جعلی را برای خود درست کرده و گفت "چه‌کسی گفته است که پیامبر اسلام پیامبر خاتم است، من برای قرآن مکمل آورده‌ام و بر من هم وحی می‌شود و من آنچه می‌گویم مستند به وحی الهی است و من خاتم‌الاوصیا می‌باشم"! وی بسیاری از محرمات قرآن را مباح کرده است که هدف اصلی استعمار از ایجاد این‌گونه ادیان است.


دومین موضوع حذف شرط مسلمان بودن در مورد انتخاب شوندگان بود، یعنی هر کسی که می‌خواهد بیاید، مسلمان باشد یا غیرمسلمان فرقی نمی‌کند، یکی از پیامدهای عمیقش این بود که هر کسی متعلق به هر مذهبی بود به مجلس می‌آمد و چون این موضوع هدایت‌شده بود مسلمانان شیعه در اقلیت قرار می‌گرفتند و کسانی به مجلس راه پیدا می‌کردند و به کتاب خود سوگند می‌خوردند، کسی هم نمی‌توانست حرفی به آنها بزند دوم اینکه زمانی که شرط مسلمان بودن برداشته شود مشکل یهودی، مسیحی و زرتشتی که الآن هم وجود دارد نبود بلکه مذهب‌های ساختگی وارد مجلس می‌شدند.

یهودی‌ها به تورات و مسیحیان به انجیل قسم می‌خورند پس مسلمانان باید به قرآن قسم بخورند، نتیجه این بود که می‌خواستند با یک قیام و قعود مثل مردم ترکیه که 98 درصد مسلمان هستند اما در حال حاضر قرآن تعطیل است، بشویم که آنجا شریعت اسلامی هم دیگر وجود ندارد و حاکمیت لائیک است. اگر همه حاکمیت هم مسلمان باشند، نمی‌توانند خلاف قانون اساسی مصوب آتاتورک عمل کنند و تا زمانی که در مجلسین مصوبه آن لغو نشود، نمی‌توانند مثلاً منع حضور با حجاب‌ها در مراکز آموزشی را لغو بکنند چون در دنیا پشت این مسائل ریشه استعماری دارد.

امام خمینی به عمق این فاجعه توجه داشتند، لذا از پیشگامانی بودند که بلافاصله اطلاعیه دادند و خیلی باتدبیر مراجع را جمع کردند، گفتند: "نباید در مقابل این موضوع ساکت باشیم"، همه هم قبول کردند. به‌دنبال اطلاعیه امام همه مراجع مانند آیات عظام گلپایگانی، شریعتمداری، مرعشی نجفی و بزرگان دیگر در جلسه‌ای که در خانه حضرت آیت‌الله شیخ مرتضی حائری فرزند مؤسس حوزه علمیه قم (حضرت آیت‌الله العظمی حائری یزدی اعلی الله مقامه که حضرت امام فوق‌العاده متأثر از سیره و افکار آن حضرت بودند) جمع شدند و اعلامیه‌ای را همه امضاء کردند و به نجف فرستادند. بعد از اینکه همه بر این مسئله به اتفاق نظر رسیدند امام خودش اطلاعیه‌های روشنگرانه‌ای را در شرح آثار این قضیه منتشر کرد.

امام خمینی به عمق این فاجعه توجه داشتند، لذا از پیشگامانی بودند که بلافاصله اطلاعیه دادند و خیلی باتدبیر مراجع را جمع کردند، گفتند: "نباید در مقابل این موضوع ساکت باشیم"، همه هم قبول کردند. به‌دنبال اطلاعیه امام همه مراجع مانند آیات عظام گلپایگانی، شریعتمداری، مرعشی نجفی و بزرگان دیگر در جلسه‌ای که در خانه حضرت آیت‌الله شیخ مرتضی حائری فرزند مؤسس حوزه علمیه قم جمع شدند و اعلامیه‌ای را همه امضاء کردند...

در این شرایط دولت دید که نمی‌تواند کاری بکند، تظاهرات مردمی هم شروع شده بود و امام به همه علمای تهران، حوزه علمیه قم، دیگر حوزه‌های علمیه و تمام علمای سراسر کشور اعلامیه داد و وظیفه سنگین روحانیت را به آن‌ها گوشزد کرد و حدیث پیامبر اکرم(ص) که می‌فرمایند "إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِی أُمَّتِی فَلْیُظْهِرِ اَلْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ‌یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اَللَّهِ‏" و بدعت بودن این لایحه را متذکر شد.

** امام با دیدار خصوصی "عَلم" مخالفت کرد

ملت ایران مسلمان بودند و هستند، چون اسلام دین فطری است. هرکسی اگر یک ذره‌ای اهل خرد باشد می‌فهمد که باید از دین خودش دفاع بکند و وقتی که همه مراجع در این موضوع اجماع و اعلام مخالفت کردند جوری شد که رژیم شاه مانده بود چه‌کار کند لذا به علما پیغام دادند. امام به شخص شاه و دولت وقت تلگراف زد و دربار دید نمی‌تواند کاری بکند، لذا آقای علم را به قم فرستادند و به همه‌ علما پاسخ دادند. آقای علم به منزل امام هم برای دیدار خصوصی آمد. امام گفت: "من با کسی دیدار خصوصی ندارم". بعد از تظاهرات و اعتراضاتی که مردم در شهرهای مختلف از جمله، تهران، قم و دیگر شهرها برگزار کردند و همچنین طومارهایی که مردم برای حمایت از امام می‌فرستادند، دولت اعلام کرد که لایحه لغو شده است.

هیچ مسلمانی نباید به این موضوع لغو سوگند به قرآن و حذف شرط مسلمان بودن، بی‌تفاوت می‌ماند و شخص شاخصی که دست به‌روی این موضوع گذاشت حضرت امام خمینی بود و بقیه مراجع نیز تأیید کردند لذا دولت هم به‌روی حضرت امام تمرکز کرد، البته اول خواست اعتنا نکند بعد دید فایده ندارد و همه متوجه شدند که باید از ایشان تبعیت بکنند. لذا فشارها بر امام و گرفتن افراد و مسئله سربازی طلاب و بقیه مسائل مطرح شد ولی علمای اصیل در تمام مسائل به این ندا پاسخ دادند و مقلدین آن‌ها نیز حمایتشان کردند. مردم متدین شهرها و روستاها گفتند "شاه چه‌کاره است که برای ما تعیین تکلیف کند، آیت‌الله خمینی راست می‌گوید. شما چرا مخفی‌کاری می‌کنید؟"، بعد به امام اطلاع دادند که لایحه لغو شد اما امام گفت "باید در مطبوعات و رسانه‌های عمومی اعلام کنید که به‌خاطر مخالفت علما در تاریخ 16 دی ماه این لایحه لغو شده است" که این موضوع برای دولت بسیار سخت تمام شد و در نتیجه به دستگیری امام منجر شد چون امام خیلی پافشاری می‌کرد.


این خبرها سریع در کشور پخش شد. من هم که خدا را شکر در یک خانواده مذهبی بودم از این موضوع آگاه شدم. من از 10سالگی طلبه شده بودم مشغول به تحصیلات حوزه شدم، پدرم از متدینین و بازاری‌های معتبر شهرستان قوچان بودند. یک عده از شاه‌دوستان راه افتادند با موتور در قوچان دور زدند و شعار جاوید شاه می‌دادند و به آقای خمینی و دیگر علما جسارت کردند. به‌یاد دارم که طومار هم جمع کردند. پدرم و دوستانشان گفتند "هرکس این طومار را امضاء کند از اصحاب عمربن سعد است". دولت هم افرادی را می‌فرستاد که منبر بروند که منبری‌های قوی هم بودند بعضی روحانی و بعضی دیگر شخصی بودند مردم را می‌ترساندند. من آن وقت که تازه طلبه شده بودم با پدرم به مسجد می‌رفتم که پدرم می‌گفت "نباید بگذاریم منبر این آدم‌ها اینجا پا بگیرد"، پدرم به هر بهانه‌ای که می‌توانست مردم را از پای منبر این آدم‌ها بلند می‌کرد که شب دوم و سوم جمعیت از 2000 نفر به 50 نفر رسیده بود.

** آیات خامنه‌ای، هاشمی‌نژاد و طبسی چهره‌های شاخص نهضت در مشهد بودند

سال 1341 آغاز این تحرکات بود، من از سال 1342 به مشهد رفتم و در مدرسه نواب که یکی از کانون‌های نهضت بود به ادامه تحصیل پرداختم. آیت‌الله حاج آقا حسن قمی هم آن وقت در مشهد به‌عنوان محور مبارزات مطرح بود، آن وقتها آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله واعظ طبسی و آیت‌الله هاشمی‌نژاد چهره‌های برجسته‌ای بودند که در مشهد حضور داشتند، مخصوصاً آیت‌الله طبسی با آن سخنرانی‌های پرشوری که داشت. آقای هاشمی‌نژاد هم در مسجد فیل سخنرانی‌های قوی داشت که مأموران رژیم برای اظهار قدرت بی‌دلیل به آنجا حمله کردند و مردم را کشتند که جلسات بعدی با جمعیت بیشتری برگزار می‌شد.

** توهین شاه به مراجع و تلگراف شدیداللحن امام خمینی

داستان مسجد فیل خود زمینه فراگیری نهضت و موضع ضد رژیم شاه بود. البته سایر مراجع عالی‌قدر مخصوصاً حضرت آیت‌الله العظمی میلانی که یکی از حامیان حضرت امام و انقلاب بود و سایر بزرگان در مشهد مقدس از جمله آیت‌الله حاج مجتبی قزوینی و... که به‌هرحال برای تفصیل این ماجراها باید به نهضت در خراسان مراجعه شود. اجمالاً حضرت امام و سایر مراجع به شاه و نخست‌وزیر تلگراف زدند و شاه بی‌اعتنا، با خطاب "حجت‌الاسلام" به مراجع اهانت کرد و حضرت امام در 15 آبان 1341 تلگراف شدید اللحنی مخابره کرد که حضرت امام فرمودند "معلوم می‌شود شاه بنا ندارید به نصیحت علمای اعلام که ناصح دولت و مشفق ملت‌اند توجه کنید".

روز به روز مبارزه در سطح کشور گسترش یافت و تبعید امام به ترکیه صورت گرفت و رژیم بعد از تبعید حضرت امام دست به جنایتهای گسترده زد از ضرب‌وشتم مردم تا زندانها و تبعیدهای طولانی‌مدت از همه اقشار که همراه نهضت بودند از جمله در شهرها عناصر فعال را می‌گرفتند. در شهر ما پدرم که کاسب متدین و طرفدار حضرت امام بود، با خانواده به گنبد تبعید شد.

بالای پیت حلبی رفتم و اعلامیه را خواندم و مردم گوش می‌کردند. مأموران شهربانی آمدند و آشوبی برپا شد، زدوخورد که شروع شد آقایی به من گفت "پسر، بیا پایین"، من پایین آمدم و به مدرسه نواب رفتم. وقتی در خود مدرسه نواب هم اعلامیه می‌آمد خیلی از دوستان بودند که فداکاری می‌کردند

من چون سن کمتری داشتم نسبت به دیگران مصونیت داشتم، وقتی مراجع و علما اعلامیه‌ای می‌دادند چون همه مردم باسواد نبودند اعلامیه‌هایی را که روی تیر برق می‌زدند یک نفر از بالای پیت حلبی می‌خواند یک‌بار خود من در خیابانی که به "بالاخیابان" معروف بود و نزدیک مدرسه نواب بود بالای پیت حلبی رفتم و اعلامیه را خواندم و مردم گوش می‌کردند. مأموران شهربانی آمدند و آشوبی برپا شد، زدوخورد که شروع شد آقایی به من گفت "پسر، بیا پایین"، من پایین آمدم و به مدرسه نواب رفتم. وقتی در خود مدرسه نواب هم اعلامیه می‌آمد خیلی از دوستان بودند که فداکاری می‌کردند، یا زمانی که آیت الله واعظ طبسی از زندان آزاد می‌شدند مردم به‌خاطر دینمداری که داشتند استقبال عظیمی از ایشان می‌کردند.

چندین مدرسه علمیه خوب در مشهد زیر نظر آیت‌الله میرزا احمد کفایی پسر مرحوم آخوند خراسانی که از دوستان امام در سابق هم بود و برادر بزرگش هم در دوران رضا شاه شهید شده بود، اداره می‌شد. در سردر مدرسه نواب یک عکس زیبا از امام خمینی نصب شده بود. به مرحوم مبین که متصدی مدرسه نواب بود گفته بودند که "عکس امام را بردارید". آیت‌الله واعظ طبسی در مدرسه نواب در همان سردر مدرسه کلاس برگزار می‌کرد چون جاهای دیگر اذیت می‌شدند ولی در سردر که دسترسی به آن سخت بود مزاحمتی ایجاد نمی‌شد. این اتاق حجره‌ حضرت آقای طاووسی بجنوردی از دوستان بنده بود. یک شب عناصر شهربانی تصمیم گرفتند که با لباس شخصی و با همکاری خادم مدرسه از بیرون با نردبان‌های دوطبقه به سردر برسند و از آنجا هم با یک نردبان دیگر عکس امام خمینی را بردارند. یکی از دوستان ما که آدم بسیار انقلابی بود آن شب گفت: "امشب من می‌میرم اما نخواهم گذاشت که عکس امام را بردارند".

فلفل سیاه، قرمز و نمک را با ماسه قاطی کرد در دو کیسه به من داد گفت "من متصدی مدرسه را فراری می‌دهم. کسانی را که می‌خواهند عکس را بردارند با چوب می‌زنم و وقتی که مأموران به داخل آمدند تو از پشت شمشادها این‌ها را به صورتشان بپاش."، همین اتفاق هم افتاد

بعد فلفل سیاه، قرمز و نمک را با ماسه قاطی کرد در دو کیسه به من داد گفت "من متصدی مدرسه را فراری می‌دهم. کسانی را که می‌خواهند عکس را بردارند با چوب می‌زنم و وقتی که مأموران به داخل آمدند تو از پشت شمشادها این‌ها را به صورتشان بپاش."، همین اتفاق هم افتاد، ساعت 11 شب سکوت کامل بود همه در حال مطالعه بودند. وقتی که مأموران آمدند یکی از افرادی که فریاد زد فردی مبارز بود که بعدها به دام منافقین افتاد. وقتی که متصدی آمد این طلبه مبارز و استاد مقدمات ما با چوب به جانش افتاد که با التماس از دستش فرار کرد، ده یا دوازده مأمور وارد شدند من هم محتویات کیسه را به هوا پاشیدم همشهری ما هم جایی پنهان شد و من هم به حرم رفتم. ساعت دوازده بود که از حرم برگشتم متوجه شدم ایشان را پیدا کردند و به کلانتری بردند، یکی از مدرسین محترم وقت مرحوم آقای عبادی از سخنوران متبحر بود، از من پرسید که "چرا حجت‌الاسلام شعبانی را دستگیر کردند؟"، برایش توضیح دادم و همراه او به شهربانی رفتیم. به مأموران شهربانی گفت "شما می‌دانید چه‌کسی را گرفته‌اید؟ الآن به آقای کفایی خبر می‌دهیم". مأموران ترسیدند و آن طلبه آن شب آزاد شد و خلاصه اینکه عکس امام جای خودش باقی ماند، بعد از این اتفاقات جریان فیضیه پیش آمد و مسائل عمومی‌تر شد.

تسنیم: معروف است که بعد از جریان فیضیه، امام اعلامیه دادند و عید آن سال را عزای عمومی اعلام کردند و گفتند "امسال عید نداریم".

حجت‌الاسلام و المسلمین رحمانی: من به‌یاد دارم که پدران ما دیدوبازدیدهای عید را انجام ندادند یعنی تحریم حضرت امام این‌قدر بر مردم اثر گذاشته بود. حادثه فیضیه هم حادثه کوچکی نبود، پرت کردن طلاب از پشت‌بام، شهید کردن نفراتی از طلاب مظلوم، آتش زدن لباس روحانیون و کتابها حتی قرآن و مفاتیح و کتاب‌های دینی بسیار حادثه بزرگی بود.

من با آن سن‌وسالم به‌یاد ندارم که کسی به این نهضت ایرادی گرفته باشد، بعد از اتمام این جریانات، دستگیری امام و فشارهای زیادی که برای آزادی ایشان به رژیم شد و بالاخره آزادی امام و استقبالی که خبرش همه جا پخش شد همچنین سخنرانی امام که در همه جا پخش شد، نشان از این داشت که مردم و روحانیت به‌خوبی رسالت خود را انجام دادند و رهبری نهضت هم به‌صورت طبیعی در نظر عموم اقشار، حضرت امام بود.

هیچ‌کس به‌اندازه امام به راه واقف نبود. امام به تمام علما نامه زد و کسی را پیدا نمی‌کنید که امام به او نامه نزده باشد. وقتی به آن‌ها نامه می‌‌فرستاد، می‌گفت: "شما باید به بقیه این را بگویید". محرم که شد امام گفتند "برنامه این است" و برای همه برنامه مشخص کردند. امام برای آیت‌الله العظمی حسینی میلانی نامه نوشتند. یکی از کسانی که پیک نامه‌های امام برای مشهد بود به‌غیر از مقام معظم رهبری، آیت‌الله حاج سید جواد علم‌الهدی، از شاگردان امام بود.

** نامه امام به آیت‌الله میلانی با خطاب "حجت‌الاسلام"!

ایشان (آیت‌الله علم‌الهدی) تعریف می‌کردند که "به امام گفتم «می‌خواهم به مشهد بروم فرمایشی دارید؟». امام فرمودند «یک نامه دارم»، آن را به من داد، وقتی پشت نامه را دیدم، دیدم نوشته است حجت الاسلام و المسلمین آقای سید محمد هادی میلانی. دست‌هایم شل شد، در دلم گفتم که «آقای میلانی خودش مرجع تقلید است شاید خودش را از امام خمینی هم بالاتر بداند، من چگونه این نامه را به او بدهم؟»، امام متوجه شد و گفت «اگر تردید دارید نامه را به من بدهید» گفتم «خیر»، گفتند «شما ببرید نامه را بدهید»".

آقای سید جواد علم‌الهدی شخصاً این موضوع را برای من تعریف می‌کردند که "در فکر بودم که چگونه نامه را به آیت‌الله میلانی بدهم، به مشهد رسیدم وقتی به دم در خانه آیت‌الله میلانی رسیدم مأمور جلوی من را گرفت پرسید «چه همراه داری؟»، گفتم: «هیچ»، گفت: «ببینم». گفتم: «یک نامه دارم»، نامه را که دید پشتش نوشته شده حجت الاسلام و المسلمین میلانی فکر کرد نامه برای پسر آیت‌الله میلانی است. از من پرسید «نامه برای چه‌شخصی است؟». گفتم: «برای یکی از آقایانی که در این منزل ساکن است». آنجا فهمیدم که حضرت استاد حاج آقا روح‌الله خمینی کجاها را می‌دید و ایشان با دیگران فرق دارد. وقتی نامه را به آقای میلانی دادم یک نگاهی به نام انداخت و باز کرد، تنم به‌لرزه افتاده بود، امام چه نوشته است اما امام خمینی در نامه نوشته بود «محضر مبارک حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین سید علمای اعلام آیت‌الله آقای سید محمد هادی میلانی» و این را با خط زیبا نوشته بود.


دیدم که اشک‌های آیت‌الله میلانی جاری شد. امضای امام را بوسید و گفت "دستورالعمل بزرگی برای ما آورده است». کل علما را جمع کرد و گفت «هر که هر کجا می‌روید برای تبلیغ وظیفه دارید این اصول نهضت را برای مردم توضیح دهید»."، اینها کارهایی بود (یعنی ارتباط با علما و روحانیت و مردم) که امام رستاخیز به‌پا کرد. اقدامات امام آن‌قدر بر نوجوانی مثل من و دیگر مردم تأثیرگذاشته بود که در تمامی کشور، مراکز استانها و شهرستانها و حتی روستاها تمثال مبارک حضرت امام و برخی مراجع عالی‌قدر دیگر در منازل و مغازه‌ها بود و موضع‌گیری عموم مردم علیه رژیم شاهنشاهی از همه اقشار، رژیم را وادار به عکس‌العمل تند کرد. ما در آن زمان هم شهید، هم جانباز و هم تبعیدی از همه اقشار به‌ویژه علما، روحانیون، دانشگاهیان، دانشجویان و متدینین و بازاریها داشتیم.

وقتی هم امام را تبعید کردند، رژیم شروع به تسویه حساب کرد، از جمله این تسویه حساب‌ها پدر من بود که همراه خانواده محکوم به تبعید به شهر گنبد شدیم. بعد از این موضوع بود که پدرم به من گفت "تو باید یک روحانی انقلابی بشوی"، وقتی بحث تبعید خانواده ما به گنبد شد، پدرم باید خانه و مغازه را می‌فروخت و یا باید به کسی واگذار می‌کرد، چون مأموران دولتی دستور دادند که "باید بروی" من هم اگر قرار بود به گنبد بروم دیگر نمی‌توانستم طلبه حوزه علمیه مشهد باشم و در گنبد امکان تحصیل طلبگی نبود.

** پدرم می‌گفت "طلبه مثل ماهی سیاه کوچولو است"

پدرم به‌خاطر همین موضوع بسیار متأثر بود، با اینکه کتاب صمد بهرنگی را نخوانده بود همواره مشوق فرزندان و دوستانش برای طلبه شدن بود و می‌گفت "بچه طلبه مثل ماهی سیاه است وقتی به حوزه می‌رود رشد می‌کند اما وقتی به حوزه‌های بزرگ مثل قم و نجف برود مانند نهنگ خواهد شد". پدرم به‌خاطر تبعید برای خودش ناراحت نبود می‌گفت "اشکالی ندارد کارگری هم می‌کنم اما به‌خاطر تو ناراحت هستم". یکی از روحانیون از نجف آمده بود، پدرم برای طلبه شدن ایشان تلاشهایی کرده بود، آمده بود تا از پدرم تشکر کند و برود پیش خانواده‌اش که در یکی از روستاهای قوچان بودند چون تازه ازدواج کرده بود، پدرم از او پرسید "چه‌زمانی به نجف برمی‌گردی؟" که او گفت: "10 روز دیگر". پدرم گفت "پسر من را هم با خود به نجف ببر و به عمویش ملحق کن. (عموی من یکی از علمای نجف بود) اگر این پسر در ایران بماند از درس طلبگی خواهد ماند". البته من هم کمی ترسیده بودم چون مأمورین به مدرسه نواب آمده بودند و طلبه‌های جوان را به سربازی بردند و ضرب‌وجرح زیادی برای دستگیری عده‌ای صورت گرفت.

** بعد از تبعید امام بسیاری از مبارزان به زندان افتادند

بعد از تبعید امام به ترکیه فضا خیلی برای رژیم باز شده بود معلوم بود که تبعید امام حساب‌شده بود که امام از ایران برود و راحت‌تر بتوانند کارهای خود را انجام بدهند. وقتی امام به ترکیه تبعید شد بقیه نگران شدند که مراجع را به کشورهای دیگر تبعید کنند، لذا با این اقدامات جریان نهضت فروکش کرد. غیر از بعضی بزرگان، خیلی‌ها ترسیدند، خیلی از کسبه‌ها زندگی‌شان متلاشی شد، بعد از 15 خرداد و جریان ترور حسنعلی منصور، حاج مهدی آقای عراقی و جمعیت مؤتلفه و آیت‌الله انواری در زندان بودند. در مجموع بزرگانی مانند آقای بازرگان، آیت الله طالقانی و اساتید بزرگ حوزه را نیز زندانی کردند. بعد از تبعید امام، شاه دست به یک تسویه حساب قوی زد.

حالا متوجه می‌شویم که چه‌کار بزرگی شده است. بعد از 10 روز خدا خواست که من همراه آن طلبه به نجف بروم و به عمویم ملحق شوم. اواخر سال 1343 بود که به نجف رفتم البته به‌خاطر اینکه پاسپورت نداشتم مدتی را در خرمشهر منتظر ماندم، یک ماه و نیم در خرمشهر منزل آیت‌الله شیخ سلمان خاقانی ماندم. وقتی خبری از رفتن به نجف نبود ایشان به من گفتند که "پیش خانواده‌ات برگرد تا اوضاع برای رفتن آماده بشود".

آنجا بود که متوسل به حضرت امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) شدم و در رؤیا دیدم که در نجف اشرف هستم. در اتاقی بودم که حضرت امیر نشسته بودند و به کاتبی گفتند "این آقا همنام من است، اسمش را در دفتر بنویسید" و آن فرد اسم من را نوشت. صبح که از خواب بیدار شدم آقای خاقانی به من گفت که "من برای شما بلیط گرفتم".

آنجا بود که متوسل به حضرت امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) شدم و در رؤیا دیدم که در نجف اشرف هستم. در اتاقی بودم که حضرت امیر نشسته بودند و به کاتبی گفتند "این آقا همنام من است، اسمش را در دفتر بنویسید" و آن فرد اسم من را نوشت. صبح که از خواب بیدار شدم آقای خاقانی به من گفت که "من برای شما بلیط گرفتم. برو 10 روز در مشهد بمان به خانواده‌تان هم سر بزن" که من به ایشان گفتم "نه، من امروز حتماً به نجف خواهم رفت. نیم ساعت یک ساعت نشد که آقایی آمد و گفت که "من می‌خواهم به عراق بروم". آقای خاقانی گفت "این پسر را هم با خود ببر". او گفت "2هزار تومن می‌گیرم" تا اینکه با 500 تومان راضی شد من را به نجف ببرد.

بنابراین اصل آشنایی من با نهضت اول خانواده بود و دوم نیز فضایی که امام خمینی ایجاد کرده بود. واقعاً در زمان ما هر کسی که در حوزه بود من نشنیده‌ام که با امام مخالف باشد، چون کلام حضرت امام احیای قرآن و اسلام و مکتب اهل‌بیت بود(ع) و نهضت امام یک نهضت سیاسی مذهبی است. ایشان از همان اول می‌گفت "من به‌دنبال استقلال این کشور و ملت هستم".

وقتی شاه به قم آمده بود به مردم توهین کرد امام هم گفته بود که کسی به استقبالش نرود مردم هم نرفتند. وقتی شاه آمد دید هیچ‌کس نیامده است و به‌زیارت رفت و بعد با زور مردم روستاهای اطراف را برای استقبال بردند. امام در سخنرانی خویش در جواب توهین‌های شاه گفت "حرف اضافه نزن وگرنه به مردم می‌گویم گوشت را بگیرند بیندازند بیرون" که همین طور هم شد. من که به نجف رفتم، دیدم که حوزه علمیه نجف نسبت به آنچه تعریف می‌کردند بسیار متفاوت است. علما و شاگردان امام و فضلایی که از ایران به نجف رفته بودند مانند آیت الله صادقی تهرانی رحمت الله علیه از مجاهدین بزرگ، که 5 بار به اعدام محکوم شده بود و جمعی از بزرگان و روحانیون فاضل پیگیر نهضت مثل آیت‌الله مدنی تبریزی را زیارت کردم.

** ماجرای سخنرانی که امام(ره) در خانه‌اش به وی پناه داد

این مسئله که می‌گویم مربوط به استاد ما مرحوم آیت‌الله صادقی تهرانی است. آیت‌الله حاج حسن صانعی تعریف می‌کرد، "سالگرد آیت‌الله بروجردی، امام خمینی گفتند «برای خواندن فاتحه سر قبر ایشان برویم»، چون امام خیلی با آیت‌الله بروجردی ارتباط خوبی داشت و مشاور عالی ایشان بودند. وقتی به مجلس ختم رفتیم، امام به دور و اطراف نگاهی انداخت و پرسید «چه‌کسی می‌خواهد منبر برود؟»، در حالی که قرار بر این بود که فقط قرائت فاتحه صورت بگیرد. مرحوم آیت‌الله آقای محمد صادقی تهرانی گفت «من قرار است منبر بروم و مطالبی را امروز خواهم گفت که شما هم نگفتید». جمعیتی که درمسجد اعظم قم هم بودند نظرشان جلب شد که در سخنرانی‌اش گفت «تمام جنایتی که در حال حاضر علیه اسلام و قرآن و مکتب می‌شود، مسئول آن شخص اول مملکت است». مردم هم فریاد می‌زدند و بغض‌هایی را که درون دلشان از این خاندان حبس بود یکدفعه خالی کردند". سخنرانی که تمام شد امام به آقای صانعی گفت که "بروید ایشان را از میان جمعیت بیاورید که اگر اینجا بماند یا دستگیر می‌شود یا همین جا کشته خواهد شد".


"مرحوم آیت‌الله آقای محمد صادقی تهرانی گفت «من قرار است منبر بروم و مطالبی را امروز خواهم گفت که شما هم نگفتید». جمعیتی که در مسجد اعظم قم هم بودند نظرشان جلب شد که در سخنرانی‌اش گفت «تمام جنایتی که در حال حاضر علیه اسلام و قرآن و مکتب می‌شود، مسئول آن شخص اول مملکت است»"

با تلاش فراوان بالاخره از جمعیت جدا شده و به‌همراه ایشان به منزل امام رفتند و بعد از 2 یا 3 روز به حضرت امام عرض کرد «آقا وضع بد است، ممکن است به خانه شما بریزند». از امام عمامه سیاهی گرفت و با راهنمایی‌ای که امام به ایشان کرد از خانه خارج شد، به تهران رفت و از طریق فامیلی که در شهربانی داشت متوجه شد هنوز ممنوع الخروج نشده است. اگر می‌ماند به‌خاطر اینکه قانون این بود اگر به شخص اول مملکت توهین بکنید اعدام می‌شوید، او را شهید می‌کردند.

آن زمان ایام حج بود و به عربستان رفت و در مسجد الحرام و مسجد النبی(ص) منبر می‌رفت و زبان عربی‌اش هم خوب بود، با جرئت بود و هیچ ترسی نداشت، در آنجا دستگیر شدند و حتی اعمال حج را با دست‌وپای زنجیرشده انجام می‌دادند. مرحوم علامه عسکری در خاطراتش نوشته است که "دیدم که یک نفر دارد با غل‌وزنجیر اعمال حج را انجام می‌دهد و می‌گفتند که «از انقلابیون و از یاران آیت الله خمینی هستند»"، که آقای حکیم در آن سال در مکه بود و با وساطت ایشان آقای صادقی تهرانی را به ایران نفرستادند و ملک سعود به‌احترام آقای حکیم گفت که «بعد از انجام اعمال اینجا توقف نکند» که با مساعدت آیت‌الله العظمی حکیم نجات یافت و به اردن و بعد به نجف رفت.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر